گشنه به گیغار زدم
دیس به سردیسِ مِهَن
قیصِ بلا قیص، بدو شاخ، به کوفاخ
به سرکنج، به سیندُرج، به شَر، فَر، جَتَفا! مَر
هستا!
هشته به دل دشته به صا پرده به کو کرده به جاماس به جاماق به باباد دلا باد دلا باد
دلاباد دلا....باد...
من فدای تو در این غربت شالاسه شمین
من برای تو در این شهرِ فناسانه خَمین
تو برایم نظری میق به مستان بستی
من به جای تو دراین سَخصسَخصه کامانه کمین
وَربدین خاسته تا هندِفِسِنتانَک و کف/
یک برازنده به صِدقِ حترازیده سپید/
یک هزارنده به تن ساغرِ مَستانک و نف/
...
- سپس مَرد به راه افتاد، گمان می کرد سنگ شکن اش را برداشته، کلنگ اش را خوب تاب داده است، گمانِ نیک برده بود به بازو، به ثغاغورِ راه که رسید مشغاثِ انجیز در زمین کرد، چنان پُرپیچ که انگار در نهایتِ زمان همانجا کار داشته است و هیچ جای دیگر معطّلِ هیچ چیزِ دیگر نبوده است از اوّل.
گفتیم هیچ کس، داستان اش را با "سپس" آغاز نمی کند که تو می کنی
- بر دیباچه ی همه داستان ها بنویسید، که دیباچه ی گمشده ای دارند همه داستان ها که همه مردمان می خوانند؛ "سپس" است دیباچه ی افتاده ی همه ی آغازها؛ "سپس" است برگِ آخر، که گمان کرده ای بر بختِ خوب، مردِ خوب، زین زد و رفت.
از آن منزل، باز آمدم به اینجا، نه آنجا "خانه" بود و نه اینجا. همه جا منزلِ توقّفِ موقّت است و همه مسافریم. ببینیم در این زندگیِ جدید چه به یادگار می گذاریم.
از این منزل به آن منزل خودش رشد است؛ قدری انرژیِ تیره در آنجا مانده بود، خانه عوض کردم و سلامِ دوباره به خانه ی نو؛ انرژیِ تازه، شاید خوش اثر باشد و خاطراتی نو زنده کنیم.
اسباب را کشیده ایم به خانه ی نو،
آیینه و قرآن را ما برده ایم،
شمع و چراغها را شما بیاورید!
گم شدم در خود چنان کز خویش نا پیدا شدم!
آخرین بار گمانم ده سال پیش بود که این مصراع را خواندم،
در این ده سال، احتمالاً این شعر در ذهنم کمی کج و مج شده است، یعنی که اصل اش احتمالاً اینطور نباشد، به هر حال آنچه در خاطرم رسوخ کرده همین است.
این روزها، بهتر بگویم شب ها، مدام در ذهنم این مصرع می چرخد.
گم شدم در خود چنان کز خویش نا پیدا شدم.
نمی دانم چرا، اما از بیکاری هر آفتی بر می آید.بعید نیست از بیکاری باشد،هرچه هم که درس بخوانی و بنویسی و کسب علم و معرفت کنی، اما کار نکنی، انگار بیکاری.
عادت کرده ایم که کار یعنی فعالیت بی علاقه و سخت و دوست ناداشتنی. مدتی است چنین کارِ مزخرفی ندارم، این است که احساس بیکاری می کنم و وجدانم ناراحت است.
اگر جایی پیدا کنم روزی چهار پنج ساعتی بیل بزنم به مُزدِ کم، گمان کنم وجدانم دست از سرم بردارد.
اما اینهمه مردمی که در دنیا با علاقه ی خود کار می کنند، در ورزش و هنر و تفریح، و پول های فراوانِ بی زحمت در می آورند، با وجدانِ خود چه می کنند؟
در گیر و دارِ رفت و آمدِ روزگار،درگیرِ ناز و اطوار و سر به هواییِ دکترِ بی رحم و مروت نیفتی که چند روزی است افتاده ایم
و داروی بی هوا و بی ربط داده است
و خیلی راحت با جانِ مادرمان بازی کرده است و حالا که فهمیده چه کرده، سه چهارروزی است خودش را نشان نمی دهد.
شکر خدا که به خیر گذشت،هنوز البته آی سی یو و ... ولی خدا را شکر.
ما هم راه دوریم، هر چه زنگ می زنیم که چه خبر، همه فیلم بازی می کنند و دروغ می گویند که همه چیز ردیف است و ملالی نیست،که مثلاً ما نگران نشویم، نگو دروغگوهای ناشی، همه از صدای لرزانشان پیداست که دلهای آنجا خوش نیست، از همین مشکوک بودنِ اوضاع وحشت می کنیم و التماس باید بکنیم راستش را بگویند،غریبه تر ها مگر دلِ بی رحم تری داشته باشند و رحمی کنند و راستش را بگویند، اوضاعی است خلاصه...
غریب نشوی الهی و مریض نشوی به حق این شب جمعه، دروغ نگو که آخرش رسوایی است، گناه نکن که هرچه بر سرت آید گمان می کنی از گناه توست، گو اینکه همین هم باشد، با خدا دوست باش که دمِ دست است، گوشه ای بنشین شب و با خدای خود انداز کار و دل خوش دار، سحر از آسمان گل می ریزد، گل های یاس و رُز و محمّدی، گل های لاله عبّاسی،
سبد سبد، یه عبّاسی.
دیشب جشن هالووین بود،از ریشه و معنی اش چیزی نمی دانم، زیاد هم مهم نیست، اینها هم که با علاقه، این جشن ها را برگزار می کنند، به احتمال زیاد چیزی از تاریخ و فلسفه ی این جشن ها نمی دانند، اهمیتی هم نمی دهند،اما سالی یک بار، به بهانه ی این جشن زشت، بیرون می آیند، خرید می کنند، برای بچه ها لباس ها و اسباب بازی های زشت و مسخره و وحشتناک می خرند، چند روز دیگر برای جشن و مناسبتی دیگر و چند روز بعد برای چیزی دیگر. زندگی شان همین است،همین ها هم اگر نبود که روز شب کردن و شب روز کردن شان به زحمت اش هم نمی ارزید، همین مسخره بازی هاست که لذت ادامه ی حیات اشان را ایجاد می کند، نه این که ما یا دیگران خیلی بهتر از این باشیم، اما لا اقل این قدر می فهمم که این طور نیست، قضیه این طور نباید باشد،روزگار باید به مدار دیگری بچرخد.
این هم خودش یک بازی است که یعنی من بیشتر می فهمم که وارد بازی های اینها نمی شوم، این بازی برای کسانی است که در آن بازی ها راه شان نمی دهند. اما اشکال این است که اینجا اقلیت ایم. اگر یک گروه بزرگ بودیم که بازی های اینها را به مسخره می گرفتیم و خودمان بازی های خودمان را می کردیم، اعتبار داشتیم، الان و اینجا اگر هم بازی نکنیم، لا اقل می رویم تماشا، و از این که اینها این قدر شاد اند، شاد می شویم.
وبلاگ داشتن و نوشتن چیز خوبی است، همیشه درگیر اینی که بنویسی یا نه؟ چه بنویسی؟ چرا؟ به چیزی که می نویسی نگاه می کنی، انگار با دوربینی به درون روحت نگاه کرده ای، خودشناسیِ ناخودآگاه است. گاه وحشتناک، گاه نا منتظر، گاه تاسف ناک. گاهی هم عمیقاً آرامش گر است.