مهندس جوان
فکر کردم و دیدم که امید را در بخش بزرگی از زندگی ام می شناخته ام. در باغ ذهنم، او هم مثل کسان دیگری که می شناسم و می شناخته ام، برای خودش درختی دارد که هنوز زنده است. درخت های دیگری هم بودند که دیگر نیستند، بوته ها و علف های هرزهم بودند. خیلی ها را خودم کندم. امید اما با معرفت و مشتی است. قدری از سایه روشن درختزار ذهنم از همین دوستانی است که دارم. دوستانی که چون دور شده ام قدرشان را می دانم.
هر دوی ما مهندسی عمران خوانده ایم و هم دانشکده ای بوده ایم. او حالا خودش را مهندس جوان می نامد. من اما انگار پی لقبی دیگر می گشتم.
دوره لیسانس، بیش از آن که به نظر می آید آینده آدم را تعیین می کند. درسی که در این 4-5-6 سال می خوانی جزو ذات و شخصیت ات می شود. به زحمت می توانی از آن فرار کنی و اگر سر کار دیگری را بگیری هزینه های زیادی باید بدهی. بارها به انتخاب رشته لیسانس ام فکر کرده ام.
چند وقت پیش به یک نظر رسیدم. فکر کردم چطور می توان فهمید که باید چه کاره شد؟ چی خواند و کدام راه و رشته را انتخاب کرد؟
فکر کردم به درونمان نگاه کنیم که کدام سوال در ما می جوشد؟ همه هرچه در همه عمر می کنیم قانع کردن همان سوال هایمان است.
کنکوری اگر نگاه کنیم، چهار راهِ پیش رو، یکی انسانی است، یکی تجربی، یکی ریاضی و یکی هنر.
هنر، خودش فریاد می زند و زلزله می کند و از چشمانت بیرون می زند. سه تای دیگر را باید انتخاب کرد.
سه سوال اساسی هست که هرکه به درونش نگاه کند می بیند یکی از همه در او غالب تر است.
چقدر- چگونه- چرا.
هرکه به (چقدر) بیاندیشد مهندس خوبی خواهد شد. مهندس عمرانی که (چقدر) را میزان خود نکند، بی توفیق خواهد ماند. عدد، ملکه ذهن مهندس است.
(چگونه) یعنی فن و تجربه، یعنی آزمون و مهارت. یعنی مشاهده با همه ابزارهای ممکن در همه چیز. سر خطِ همه (چیز) انسان است و سر خطِ همه علوم تجربی، پزشکی.
اما (چرا)، پرسش ( ژوکر) است. ژوکر را می شناسی؟
(چرا)، مطلقا یعنی فلسفه. فیلسوف همان است که در زمین خدا می رود و (چرا) می کند.
مهندس بودن بهتر است یا فلسفه؟
فیلسوف البته لغت گرانقدری است. گمان نداریم به راحتی می شود به آن رسید. اگر کسی را بگویند فیلسوف است می دانیم که بسیار باید قدرش را بدانیم. بسیار بیشتر از آنکه مهندس است یا گیاه شناس. سخن دکتر شریعتی را هم نشنیده می گیریم که گفت فیلسوفان پفیوزهای تاریخ اند.
سقراط را تصور کنید که مدیر یک پروژه سد سازی باشد. همین امید جوان اسکله می سازد، تا نیم قرن دیگر هر که از این اسکله نان بخورد یک خدابیامرزی برای امید دارد. سقراط اما اگر نبود، نه در اتومبیل تو چیزی کم بود و نه در خانه من.
با همه این احوال ما همه فیلسوفیم برادر. ما به سر چهارراه رسیده ایم و علامتی نیست. مدتی همه با هم فریاد زده ایم و ناگهان سکوت. در همان حال که ما و دیگران با هم فریاد می زدیم، شنیدیم چیزی از راستی در فریاد های دیگر هم بود. حالا همه در سکوتیم و نگاه.
به جــان زنده دلان سعدیــا که مُلک وجــــود