دویدن
امروز با آفتاب اندلس بودم. آفتابی که داشت غروب می کرد. صبح زود دیده بودمش. همان وقت که در می آمد.غروبش را هم تا آخر ایستادم. بر خاک شخم خورده ای که بوی نو جوانی مرا می آورد. روبرویم آن پایین،همه نهالستان بود.شب جمعه است. خرگوشی ناگهان پیش پایم دوید.
امروز کسی آوازی می خواند که اندلس را به زیتون مشهور می دانست. اندلس سرزمین خیلی چیز هاست. اما راست می گفت، به رنگ زیتون است. شبهای کوچه همه بوی زیتون می شنوم. صبح ها بوی زنبق. ظهر ها اوووف، گرما. همه می نالند از گرما. اما خوبست. صبح خوبست. کار خوب. هوا خوب.
چه خوب.
.
.
"یادم باشد، تنها هستم".




به جــان زنده دلان سعدیــا که مُلک وجــــود