در شکر و شیرینیِ صومعه

 

   سنگفرش های همه صومعه ها چهارخانه ی سفید و سیاه اند،

در جامعه ی گناه باش یا در صومعه ی سفید، در دروغ باش یا در سکوت،

اما سکوت دیوانه می کند، خدمت کن، خدمتی که در سکوت بتوانی.

گرسنگانِ قرونِ وسطی به شیرینی های صومعه زنده بودند، شُکر که گرسنه ای به چشم نمی آید، امروز شیرینی ها سرگرمیِ صومعه اند، هر صبح ساعت ده، راهبانِ صومعه ی "مادرِ خدا" دریچه ای را باز می کنند، طبقی شیرینی و گل در رهگذار می گذارند، از دریچه ای دیگر اگر خواستی سکه ای بینداز، نه برای شیرینی، برای شُکر.

شیرینی هایت را اما، نمی خوریم دخترِ ترسا !

از لبخندت شرمنده اما به شراب ور آورده ای خمیر را،

کاش نمی دانستیم!

دختر ترسا به آرد و شکر

 

وصیتنامه ی اسپانیایی

 

   بر تنِ صفحه نیش می زنم مگر از زهرِ درون چیزی خالی کنم.

" ... وقتی مرا از سلول در آوردند و دانستم که آزادم می کنند، پشت سرم، سلولِ ۴۳ را بارها و بارها نگاه کردم، من آنجا چیزی جا گذاشته بودم، قطعه ای از وجودم را،..." *

   دیشب دانستم که زنبور عسل بوده ام این دَه ماه، نیش زده بر زمینِ دهاتی نزدیکِ اینجا. دیشب که برای احتمالاً بارِ آخر، اتوبوسِ ساعتِ ده را سوار می شدم، دیدم من اینجا، در این دهات، چیزی جا گذاشته ام، عمیق تر از آنچه هنوز بدانم چیست، نیش را که می کشی، ای داد بیداد، همه ی درونت جا مانده با نیش. در آن حجمِ سترگِ تنهایی، من، بودنی را گذراندم.

* آرتور کستلر-وصیتنامه ی اسپانیایی. پس از چهارماه محکوم به اعدام ماندن در زندان سویلِ زمانِ فرانکو، بر اثرِ تلاشِ انگلیس، آزاد شد.

زیارت

 

   برای جشن ها، جَنگ ها و میهمانی ها، باید با " اسب" رفت.

" اسب" غرور و افتخار است.

اما از آداب زیارت، یکی این است که درشکه ها را به "گاو" ببندند.

با "گاو" به زیارت رفتن نهایت تواضع و احترام است، به سنگینی و آرامی.

گاوهای درشکه، در زیارتِ والمه

BARAKA

 

   از مشرقِ سراندیپ اگر درآمده باشد آفتاب، اینجا که هست نیمی از راه را رفته. گو اینکه اوّلین نورهای دیدارِ صبح، در جغرافیای من، برکت است، هرجا که باشم.

صبح اندلسی

  

روزها

 

   گفت اگر زندگی ات ارزشِ داشتن دارد، پس ارزش دارد هم که تعریفش کنی.

پس هر روز باید نوشت، از هر چیز که ارزشش را داشته که به دنیا بیاییم تا ببینیم و بشنویم،

زندگی مگر چیست جز سایه ای در بیابان،

بنفشه های وحشیِ جاده ی لوس پالاسیوس، دشت های گندم زیرِ آفتابِ ساعت سه، غروبِ چشم اندازهای استوایی،

زندگی این روزها همین تکرارِ جاده هاست،

ارزشش را دارد.

یورو هایی که انسان را معنی می کنند

 

"  کار، بخشی از روزهای تو نیست، همه ی معنی توست. هر چه فکر داری بگذار برای معنی کردن خودت. پس وقتی کار می کنی به کارت فکرکن. سرنوشتت را دوست داشته باش و برای فکرکردن های بی دلیل به کسی پول نمی دهیم.

   رئیست از تو بالاتر است و بیشتر می داند. به جای اینکه فکر کنی چرا روزگار، تو را زیر دستِ او گذاشته، فکر کن چقدر می توانی از او یاد بگیری و نفعی ببری. پس به نفع توست که دوستش داشته باشی، هم خودش را و هم سگش را، اگرچه از بوی گندِ هر دو شان به گریه بیافتی.

   وظیفه ات را کامل بشناس و دقیقاً و فقط همان را خوب انجام بده. آنجا که سودی ندارد ایثار نکن، برای هر که می خواهد باشد، رحمی به تو نمی کنند،هرکه باشی، پس رحم نکن، حقوق ات را کامل بشناس و کامل و تا آخرین ذره بگیر."  

   این یعنی قوانینی که آنکه از شرقِ زمین آمده، می خواهد در غربِ زمین کار کند، روزی ده بار باید به خودش یاد بدهد.

بُز چران

 

   بعضی از روزها، سهمِ آدم از دانستن، حرف های یک بُزچران است که در ایستگاه اتوبوس با تو سر صحبت را باز می کند.

 از سحر تا شب با بُزها زندگی می کند.

به من گفت: " تو از دنیا چه می دانی؟ زنِ من اهلِ پورتوریکو است. می دانی پورتوریکو کجاست؟ پس تو چه می دانی؟ تو چه می دانی آمریکا در پورتوریکو چقدر آدم کشته است. "