758 سال گذشت از روزی که سویل را فاتحان کاستیلی گرفتند. دیروز سالروز آن بود. سویل به آرامی تسلیم شد. بدون جنگ و از پسِ دو ماه محاصره. اراده ای برای مقاومت نبود. ایمان و انگیزه ای که فاتحان مسلمان را به اندلس آورده بود، جای خود را به قدرت طلبی و فسادی داده بود که در آخرین روزها، سه برادر در سویل بر سر حکومت با هم می جنگیدند.
روزگاری، همان هفت و هشت قرن پیش، این شهر مسجد جامعی داشت چندان پررونق که کفاف نماز گزاران عید و جمعه را نمی داد. سازوکاری مقرر کرده بودند و اجرای آن بر عهده محتسب بود، که موذن به چه تعداد و کجا بگذارند که تکبیر امام به آن دورها چگونه برسد.
امروز اما سویل مسجد ندارد. مساجد به طبع، کلیسا شده اند و معروف است که سویل را اسلاموفوبیا پیش آمده. زمین بزرگی را مسلمانان مراکشی به دنبال اند که اجازه ساخت مسجد بگیرند، اهل محلِ آن زمین تظاهراتی کرده اند و بر در و دیوار نوشته اند: مسجد،نه. مدتی است می بینم یکی از اینها را رنگ گرفته اند، لابد مراکشی ها، و روی آن نوشته اند: مسجد،آری. قضیه هنوز در بحث است.
سویل، پایتخت اندلس، چنان کاتولیک متعصبی شده است که تاب مکانی برای عبادت مسلمان و یهودی ندارد. یهودی در شهر ندیده ام. می دانم که در سویل، معبدی ندارند. مسلمانان و یهودیان البته در خانه هایی جمع می شوند و نماز می خوانند و هرجا که نماز بخوانند همانجا مسجد است اما همین که رسما ساختمانی به نام مسجد ندارند مهم است.
کوردوبا، همان هشتصد سال پیش، مسجدی داشت که ساخته شده بود تا رونق مسجد دمشق را ببرد. بزرگترین مسجدِ تمام اندلس. چنان بزرگ که فاتحان مسیحی که به رسم همه فاتحان، معابد قوم شکست خورده را به نیایشگاه دینِ خود تبدیل می کنند، نتوانستند تمام مسجد را کلیسا کنند. آنچه کردند ساخت و سازی بود در وسط مسجد، با نام کلیسا. مسجد چنان بزرگ بود که هنوز در کوردوبا به نام مسجد شناخته می شود. خواستم در حیاط آن نماز بخوانم، احتیاطاً گفتم از مامور اجازه بگیرم، گفت شرمنده، مسجد است اما هشتصد سال است از مسلمانان گرفته اند. حالا حتی در حیاط آن نمی شود نماز خواند. اما نشانی مسجدی دایر را داد. در وسط یکی از پارک های شهر، جایی که همسایه معترضی نیست و رفت و آمد آن هم به خوبی قابل کنترل پلیس است، ساختمان کوچکی بود. بهرحال یک مسجدِ دایر بود اما برای من بی فایده چون درب بسته بود و جوابگویی آن اطراف پیدا نکردم. در کوردوبا، پایتخت طلایی اندلس اسلامی، در شهری که بزرگترین مسجد اروپا را داشت، در کنار یک مسجد مدرن! روی نیمکت پارک و کم و بیش رو به قبله ای که در هوای ابری تخمین زده بودم، چه نمازی خواندم!