از لحظه ها و دریغ ها
درگوشه ای از تاریخ و جغرافیای این زمین، روزی کشوری بوده است که حالا نیست،
مردمانی بوده اند که حالا نامی در کتاب های خسته کننده ی بی خواننده اند،
اسم شان و زندگی شان را در می آوریم و گمان می کنیم اینها یعنی علم.
بناهایی ساخته اند که حالا فقط بهانه ای است که توریست ها را گوش ببرند،
دو تا عکس می گیریم و می چسبانیم، می شود کتاب تاریخ معماری.
امان از آنگاهی که لحظه ای ببینی به بطالت می روی!
امان از علوم بی فایده، از سرگرمی های بی حاصل،
که در دنیا جدی گرفته شده اند،
امان از شغل خوب و پرپول، که ذره ای منفعتی به حال موجود زنده ای نرساند،
امان از وقت و زمان و لحظه لحظه و روز و شبی که با بادهای بی دریغ روزگار می روند.
به جــان زنده دلان سعدیــا که مُلک وجــــود