دیدی دلا که یکسال گذشت؟
زمانی که ده روز گذشته بود از بودنم در این سرزمین، نوشته بودم چه حالی خواهم داشت اگر یک سال بگذرد. حالا یکسال گذشته است و می توانم پشت سر رانگاه کنم. همین که افسوس نمی خورم خدا را شکر. شبها و روز ها گذشت و آدم ها را دیدم و لحظه ها و برخوردها و تجربه ها داشتم و بسیار غربت و دلتنگی و دوری و دلواپسی کشیدم. درس هم خواندم. استاد های خوب دیدم، رافائل و ادورادو را دوست دارم. دیدم وبلاگ چه خوبست، یکی درست کردم و چند خطی نوشتم. یکی دو دوست دیده و نا دیده هم خواندند.بسیاری هم نخواندند و چیزی از وجودشان کم نشد.گفته بودم بگذار بنویسم هرچه را که فکر می کنم، شاید ذره ای بر تجربه و دانایی کسی-حتی یک نفر- ببافزاید.بگذار به همین اندازه در دنیایی که اینهمه از آن مصرف کرده ایم چیزی به نیکی اضافه کنم،شاید حرف من یک جایی در درون ناخودآگاهِ کسی تاثیری خوب داشته باشد، شاید از زیستنم در این دنیا همین بهره برایم بماند. هنوز که به این نیتم فکر می کنم چیزی در درونم بر می افروزد. تنها کلمه است که می ماند... .
اما سخت است دوست من. بی مخاطب در جنگل مولا با خودم حرف می زنم، چه بی نشاط تلاشی! به آن نیتم باید ایمانی قوی تر داشته باشم اگر بخواهم ادامه دهم. دارم؟
به جــان زنده دلان سعدیــا که مُلک وجــــود