خستگی های "سانچو"
رونق ات رفت دن کیشوت، رونق ات رفت. شکسته ای، ترک برداشته ای، بی رنگ شدی،
به شهر خالی رسیدی، به کوزه های خالی، به چه شهری است این که رسیدی؟
سرت کو؟ دُن کیشوتِ با شکوه؟ برق کلاهخودت را کدام دشمن از دور ببیند؟
چرا زاده شدی؟ تو که دشمنی تشنه ی کشتنت نیست!
کیشوت گفت: آرام باش "سانچو". آفتاب بیهوده نیست که بر ما می تابد. زاده شدیم تا بر خاک سایه کنیم.
+ نوشته شده در پنجشنبه ششم اردیبهشت ۱۳۸۶ ساعت 10:22 توسط دیرا
|
به جــان زنده دلان سعدیــا که مُلک وجــــود