بر سرِ راهم پلشتان اند،
خصم کاش بودید، هیچ اید،
نیزه ام خسته است سانچو، چه تیز می کنی شمشیرم را؟
چه برق می اندازی چهار آینه و ساق بندها را؟
از راهم بگو کنار روند
غیرت ام به هرزه رفت از این همه پلشتان که آیینِ دشمنی نمی دانند.

دن کیشوتِ شکسته