افطارِ فرعون
دیروز وقت افطار، زنی با ماشین اش چنان روبرویم پیچید که میلیمتری به تصادف مانده، ایستادم.
بعد چنان بوقی زدم که گمانم تمام همسایه ها دانستند من عصبانی شده ام. بعد فرار کرد، تعقیب اش کردم و جلویش در آمدم، به زاری افتاد، پیروزمند و شکوهمند، اخمی کردم و عفوش کردم و گذشتم.
مجازات اش کرده بودم.
من مجازات می کنم، من داور اعمال ام. فرعونی در من می جوشد. وقت افطار، از طعام خالی شدیم، مراقب نبودم، فرعونی در من جای گرفت.
زاریِ زنِ خطاکار، به خطای گرداندن فرمان آنگونه که من نمی خواستم.
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم شهریور ۱۳۸۶ ساعت 16:2 توسط دیرا
|
به جــان زنده دلان سعدیــا که مُلک وجــــود